تبليغاتX
دست نوشته های گاه و بی گاه من

دست نوشته های گاه و بی گاه من

!!...دل دردهای یه دست...!!

-- چقدر بده که آدم تو حالتی باشه که فقط میتونه با خودش درد و دل کنه ...انقدر این مدته با خودم حرف زدم دارم میترکم دیگه !! حال روحیم خیلی خوب نیست...

--قبلا به شدت پایه بحث بودم...تا قانع نمیشدم یا قانع نمیکردم ول کن نبودم....اما الان نمیدونم چم شده...از هر بحثی فراریم...ربطی به موضوع نداره!کافیه یه ذره بحث طول بکشه تا بزنم زیر گریه !

-- خیلی دلم می خواد با یکی که اصلا منو نمیشناسه حرف بزنم... تا کامله کامل خالی شم....روانشناس گزینه خوبیه...ولی خوب،همین یه کارم کم مونده دیگه...!!!!

-- چند روز پیش داشتم از کلاس برمی گشتم تو اتویوس قسمت مردونه جای سوزن انداختن نبود ، یه آقای نسبتا مسن که مشخص بود خیلی ام خستس هی داشت این پا اون پا میشد... آخر سر اومد به من که جلو ترین ردیف صندلیها نشسته بودم ( صندلی کناریم خالی بود ) گفت میتونم کنارتون بشینم...منم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم بفرمایین...تو مسیر از روی بیکاری نگاهم افتاد بهش صورت پخته ای داشت ، موها و سبیل پر پشته جو گندمی-سفید ، با یه عینک ته استکانی مشغول روزنامه خوندن بود ؛ با یه آبنبات چوبی که مشخص بود با خوردنش خیلی داره حال میکنه !!نمیدونم چرا ولی خیلی ذوق کردم!!!فکر کنم به اندازه ی خود اون آقاهه از اینکه داره آبنبات چوبی میخوره لذت بردم !

داشتم پیاده میشدم رسیده بود به آدامسش !

-- تو بلوار کشاورز سوار تاکسی بودم ! یه پیکان قراضه که واقعا موندم چرا هنوز روشن میشه این ماشین ! غیر من ۲ نفر دیگه هم تو ماشین بودن که یکم بعد سوار شدنه من پباده شدن ! من میخواستم ولیعصر پیاده شم...به سر فلسطین که رسید گفت کرایه رو میشه بدین و اینا...منم بهش دادم !!(بحث سر ۵۰ تومن بیشترش بماند! ۵۰ تومن نه منو فقیر میکنه نه اونو پولدار! اما پرو بازی هم حدی داره!! ) ! هنوز یک متر هم راه نرفته بود گفت خانم ترافیکه میخوای زود برسی هوام تاریکه پیاده برو !! آی حرصم گرفت ! مرتیکه مرغ ! فقط گفتم نخیر میدون پیاده میشم! 

-- دیروز از 6:30 صبح که بیدار شدم رفتم مدرسه ، کلاس داشتم تـــــــــا 6:30 عصر ! نان استاپ !تازه جای کلاسام هم با هم فرق داشت! یه ربه از مدرسه باید میرسیدم یه جای دیگه !  برگشتن کل بلوار کشاورز رو پیاده اومدیم با ساناز ! شاید تو عمرم انقدر نخندیده بودم که تو اون نیم ساعت راه خندیدم ! حدودا 7:30 که رسیدم خونه دوباره 8 رفتم بیرون !!! دختر داییم ( که شبش هم داشت از ایران میرفت ) میخواست عطر بخره مامان گفت زنگیده گفته باهاش بری ... دوباره رفتم بیرون....از اون طرف هم رفتم خونه داییم تــــا 1 شب ! موقع خداحافظی انقدر خسته بودم که باور نمیکردم داره میره امشب! اما الان حالیم شد که ایران نیست دلم تنگ شد براش !!! ولی عجب روزی بود دیروز !

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت2:12توسط ShazZy | |


قبل خواب با کلی ذهن شلوغ بی اختیار فال گرفتم...

همش هم داشتم فکر میکرم ای کاش حافظ یکم امروزی تر بود راجع به اس ام اس و اینا هم نظر میداد یکم !!

اما الان شدیدا رفتم تو فکر !

p.s : من که فکر نمیکنم ... اونو پشیمونی ؟! کی شده که حالا بخواد بار دومش باشه !!! اصلا واسه چی باید پشیمون شه...؟!

p.s 2 : یه غوره داشتم ! انقدر صبر کردم که انقدر شیرین شد که دیگه شیرینیش دلمو زد ! آقا بندازش دوووووووووووووور ! 

 p.s 3 : چند روزه شدیدا سر موضوعهای مختلف میخواستم بنویسم ! انقدر زیاد شد که تنبلی کردم و ننوشتم ! الانم نصفش یادم رفت !! حالا بعدا یادم اومد ریز ریز مینویسم !!

القصه ... حافظ جونم , با اینکه تعبیرت غیر ممکنه !  ولی خیلی مخلصیم !!! 


+نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت1:52توسط ShazZy | |

این رشته که نام او ریاضیست

جمله کلک است و حقه بازیست

لعنت به برادران سینوس

تانژانت و کتانژانت و کسینوس !

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت21:34توسط ShazZy | |

- کم کم به این نتیجه رسیدم که فرقی نداره با چه تیپ یا قیافه ای باشی... فرقی نداره خسته و درب و داغون باشی با سرحال ! فرقی نداره هوا روشن باشه یا تازه تاریک شده باشه .. فرقی نداره عین جنازه رو صندلی اتوبوس نشستی یا داری تو خیابون راه میری .به هر حال تنها بیرون از خونه بودن یه دل شیر احتیاج داره و یه گوش کر !

- این پاراگراف رو یه ربع نوشتم ... بعد یه دور که از روش خوندم به دلیل مسائل اخلاقی پاکش کردم ! ولی خوب اصولا مردشور ملت غیور ایران رو گاهی وقتا ببره !

- بعضی روزای هفته از ۶-۷  صبح سر کلاسم تا ۶-۷ عصر...!! یکسره ! با یه ربع بیکاری بین هر کلاس که جمعا تو ۱۱-۱۲ ساعت ... وقت استراحت میشه ۱ ساعت !  فکر کنم دارم عادت میکنم ! هنوز درس خوندنو به طور جدی شروع نکردم ! ولی با وجود کلاسا زندگیم داره نظم میگیره ...

- استاد گیتارم میگفت هرچقدی بیشتر از خودت کار بکشی...هم وقتت بیشتر میشه هم انرژیت...به حرفش رسیدم شدیدن... امروز با همه ی کم خوابی....۱۰ ساعت کلاس درس تخصصی...خستگیه بدو بدو رسیدن به این کلاس و اون کلاس... و اعصاب خوردیهای ریز اینور اونور...و....ساعت ۷ که رسیدم خونه فکر کنم از همیشه سرحال تر بودم ! امیدوارم تا آخر همینجوری باشم !

- حرف خاصی نداشتم کلا ! دلم میخواست بنویسم فقط ! الانم یه جورایی از شدت خواب دارم هلاک میشم ! خسته ام ! اما سرحال !

P.s : هنوزم یاد بهنود شجاعی می افتم احساس می کنم یکی قلبمو گرفته تو مشتش می چلونه ! کینه..بعد ۴ سال .... خودش که رفت...خدا به خانوادش صبر بده ...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت22:24توسط ShazZy | |

ساعت ۹ ، یه خیابون ، منه تنها

یه عالم فکر ، نم بارون ، چندتا رویا

آدما تصویر کوتاه تو خیابون

یخ زده خاطره ها تو نگاشون

تو پیاده رو ، انگار تورو می بینم

چقدر شکل توئه بزار ببینم

رد شدی یا که هنوز همونجا هستی

منو میبینی و باز چشماتو بستی ...

زیر پامون ، خشخشه برگای زرد

مثله دوستیمون ، هوا خیلی سرد

اما چه خوب بود...

یه کافی شاپ ، قهوه و تلخیه حرفات

چشماتو بغض منو سردیه دستات

اما چه خوب بود...... اما چه خوب بود.....

دلم یه جوری شد...همون نگاه بود

خاطرات ما دو تا همین جاها بود

انگاری چند سال پیش همین روزا بود...

فکر کنم اون آخرین خاطره ها بود ..

خیلی دیره ، وقت فکر کردن ندارم

نمیدونم چرا باز یادم میارم...

دوست دارم فکر نکنم ، اما نمیشه

اون نگات دیگه ازم جدا نمیشه...

زیر پامون ، خشخشه برگای زرد

مثله دوستیمون ، هوا خیلی سرد

اما چه خوب بود...

یه کافی شاپ ، قهوه و تلخیه حرفات

چشماتو بغض منو سردیه دستات

اما چه خوب بود...... اما چه خوب بود.....

P.s : این آهنگ یه حس خاصی بهم میده....آهنگو دوست دارم...اما حس رو نه !

p.s2 : اگه نداریش دانلود کن گوش کن...!

+نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت0:59توسط ShazZy | |

داره کم کم باورم میشه که مدرسه ها باز شده ( هرچند که تابستونی هم آنچنان نداشتم ! )

البته نه به خاطر حجم شدید درسا که کم کم داره هجوم میاره سمتم!

به خاطر اینکه یه روز صبح که داشتم میرفتم مدرسه....بدجور تو فکرای خودم بودم...که یهو به خودم اومدم دیدم رسیدم مدرسه ! ( با اینکه فاصله هم چندان نزدیک نیست )

خیلی جالب بود برام...که هیچی یادم نمیومد ! که کی اتوبوس اومد ؟! کی پیاده شدم و پولشو دادم !؟ پولم باقی داشت ؟!! از مسیر هیچی یادم نبود ! واسه همین نتیجه گرفتم که حتما مدرسه ها نسبتا خیلی وقته باز شده...که من این مسیر رو انقدر اومدم و رفتم...که مسیر انقدر ملکه ی ذهنمه که حتی بدون اینکه یادم باشه  با اوتوبوس اومدم یا پیاده...مسیرم درست بوده ...

P.s : آخه من اوایل همیشه .. با اینکه حواسمم بود که اشتباهی مسیری رو نرم...اشتباهی میپیچیدم کوچه ی پایینیه کوچه مدرسه ! واسم جالب بود در عالم ناخودآگاه همچی درست پیش رفت !

P.s2 : شانس اووردم چاله ای چیزی جلو پام نبود ...

P.s 3 : راستی شماها یه کلاس کنکور با استادای خوب واسه درسه گسسته و دیفرانسیل سراغ ندارین ؟!

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت1:16توسط ShazZy | |

تو ماشین این آهنگو شنیدم.... یه تیکه هایی از شعرش یه جورایی خیلی به دلم نشست....گفتم اینجا بنویسم ...

باورم کن که تو سینه

غم دارم به حجم فریاد

آخه این غم کمی نیست

که صداقت رفته بر باد

زیر این گنبد وحشی

توی این دلنگرونی

تو بیا همسفرم باش

اگه تو بخوای میتونی

باورم کن ، باورم کن ، باورم کن

آنچه هستم

بسکه ناباوری دیدم

تو خودم هر بار شکستم

باورم کن ... خیلی خستم ... از غم نا باوریها

کمکم کن تا نباشم

آیه ی دربه دریها

( ابی - آلبوم ستاره ی دنباله دار - آهنگ باور کن )

P.s : الی کاک دلم برات یه ذره شده..جات تو مدرسه! هم خالیه...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت0:28توسط ShazZy | |

امروز میشه گفت برای اولین بار یه ظرف تخمه گذاشتم جلوم و نشستم به فوتبال دیدن !!! فکر کن من و فوتبال ...!!

واسم مهم نبود که استقلال ببره یا پرسپولیس !!! ولی هر تیمی که نزدیک دروازه تیم حریفش میشد به هیجان میومدم.....

لا به لای صدای فردوسی پور هم صدای همهمه ی تماشاچی ها و گاهی یه سری فریادهای یا حسین... میومد...!!!

خیلی دلم میخواست این بازی یه برنده داشت ! و خوب به خاطر اینکه رنگ قرمزو خیلی دوست دارم بدم نمیومد پرسپولیس ببره ! ولی خوب با یه سری شعارای تماشاچیها موافق بودم....تبانی....تبانی....تبانی....!

فکر کنم پیشبینی شده بود همه چی.... که خیابونا شلوغ نشه....چمیدونم !

به هر حال تجربه جالبی بود !!!

P.s : از صدقه سر کنکور فکر کنم چند وقت دیگه بشینم میزگرد کانال چهار ببینم !!!!!

+نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت1:44توسط ShazZy | |

چرا پیش دانشگاهی زنگ ورزش نداره ...؟! :دی

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت23:58توسط ShazZy | |

فکر کنم واسه هرکسی که عاشق نوشتنه....داشتن موضوع ولی ندونستن چجوری شروع کردنش...یا چجوری بیان کردنش واسه رسوندن دقیقتر حس خودت خیلی بدتر از این باشه که موضوع نداشته باشی....

بگذریم

حدود یه هفته ده روز پیش بود که با مامان بابا رفتم خونه مادربزرگم....از همون موقع جمله ی مامان بتول ( اسمیه که از بچگی صداش میکردم) که تو جواب احوالپرسی مامانم میداد تو ذهنم مونده و میخواستم بنویسمش... ولی شروعی واسش نداشتم...یعنی هنوزم ندارم...ولی دارم مینوسم...!

یادمه گفت : حالم که با وجود همه مریضیا الحمدالله ولی خوب خسته شدیم دیگه...تحمل این دنیا رو ندارم.. راحت شم برم تو آرامش....

از اونموقه دارم فکر میکنم...کسی میشه انقدر مشتاق مرگ باشه...البته اگه از یه سری موجوداتی که فلسفه سازیهای عجیب میکنن که خودکشی بهتر از این دنباست و الا آخر... فاکتور بگیریم....

یعنی هیچ چیز دیگه نیست که امید به زندگی رو براش زنده نگه داره ؟!

هیچ کاری نیست که بخواد انجام بده ؟! هیچ کار نیمه تموم؟! یا هست و تواناییشو نداره؟!

حتی دیدن دوباره جمع شدن خوانواده ای دور هم که میدونه وجود همه ی اونا از وجود خودش بودن ؟! یا انقدر دیده که دیگه سیره ؟! یا نمیدونم خیلی جزئی تر....چیزای کوچیکی که من فکر میکنم تا سن دارم ازش لذت ببرم.... بوی بارون...تماشا کردن باریدن برف سفید از آسمون سیاه...و...و...و...

یا همه ی اینا واسه منی که اول راهمه هنوز جدید و لذت بخشه ؟!

نمیدونم نمیتونم این اشتیاق رو برای رسیدن مرگ درک کنم!

p.s : فکر نکنم تونسته باشم حس گنگ خودمو برای پیدا کردن یه دلیل برای این اشتیاق تو این چند خط رسونده باشم...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت7:8توسط ShazZy | |